لیوان شیر | داستان درباره کمک به همنوع

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست فروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
ادامه خواندن “لیوان شیر | داستان درباره کمک به همنوع”

خودشناسی | حکایت

انبیا همه معرّف ِ همدگرند:
عیسا می گوید “ای جهود، موسا را نیکو نشناختی، بیا مرا ببین، تا موسا را بشناسی!”
محمّد می‌گوید “ای نَصرانی، ای جهود، موسا و عیسا را نیکو نشناختید.

بیایید مرا ببینید، تا ایشان را بشناسید!”
انبیا همه معّرف ِ همدگرند. سخن انبیا شارِح و مبیّنِ همدگر است.
بعد از آن، یاران گفتند که “یا رسول اللّه ، هر نبی معّرِف مَن قَبلَهُ بود.
اکنون، تو خاتم النّبیّینی. معّرفِ تو که باشد؟”

گفت” مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ.”
یعنی: مَن عَرَفَ نَفسی فَقَد عَرَفَ رَبّی.

نومید مشو که امیدهاست…

خُطوَتانِ وَ قَد وَصَلَ. خُطوه‌ی محّمدی نداری. در تو فرعون سر بَر کرد. موسا آمد، او را راند. باز، فرعون آمد، موسا رفت. این دلیل کند بر تَلَوُّن . تا کی باشد! خود، موسا را همچنین بگیر تا فرعون دیگر نیاید. این تَلَوُّن حسابِ کار نیست. شک نیست که چرکِ اندرون می باید که پاک شود- که ذرهّ ای از چرکِ اندرون آن کند که صد هزار چرکِ برون نکند. آن چرکِ اندرون را کدام آب پاک کند؟ سه چهار مَشک از آبِ دیده. نه هر آب دیده‌ای. الاّ آبِ ادامه خواندن “نومید مشو که امیدهاست…”