شمس و مولانا، روایت نخست | حکایت

از کبار اصحاب منقولست که روزی حضرت مولانا با جماعت فضلا از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمده بود و از پیش خان شکر ریزان می‌گذشت؛ حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش آمده عنان مرکب مولانا را بگرفت که یا امام المسلمین! ابایزید بزرگتر بود یا محمد؟ مولانا فرمود که از هیبت آن سؤال گوییا که هفت آسمان از همدگر جدا شد و بر زمین فرو ریخت و آتش عظیم از باطن من به جمجمه دماغ زد و از آن‌جا دیدم که دودی تا ادامه خواندن “شمس و مولانا، روایت نخست | حکایت”

شمس و مولانا، روایت دوم | حکایت

همچنان منقولست که روزی آن سلطان عالم جان، بر در خان نشسته بود؛ مگر حضرت مولانا، قَدَّسَ الله لطیفئه از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آن‌جا عبور می‌کردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسماء! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟ فرمود که نی نی محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیاء و اولیاء است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.
ادامه خواندن “شمس و مولانا، روایت دوم | حکایت”

ایمان در گوشه خیابان | حکایت

مردی قصد داشت به ملاقات خدا برود، در راه با دو نفر برخورد کرد. فرد اول شخصی بود که در جنگل زندگی می‌کرد، روی سرش می‌ایستاد و همه نوع یوگا و کارهای این چنینی انجام می‌داد و قید و شرطهای زیادی برای خودش داشت و دائم خدا را صدا می‌زد. دستانش را باز کرده بود و ادامه خواندن “ایمان در گوشه خیابان | حکایت”

خودشناسی | حکایت

انبیا همه معرّف ِ همدگرند:
عیسا می گوید “ای جهود، موسا را نیکو نشناختی، بیا مرا ببین، تا موسا را بشناسی!”
محمّد می‌گوید “ای نَصرانی، ای جهود، موسا و عیسا را نیکو نشناختید.

بیایید مرا ببینید، تا ایشان را بشناسید!”
انبیا همه معّرف ِ همدگرند. سخن انبیا شارِح و مبیّنِ همدگر است.
بعد از آن، یاران گفتند که “یا رسول اللّه ، هر نبی معّرِف مَن قَبلَهُ بود.
اکنون، تو خاتم النّبیّینی. معّرفِ تو که باشد؟”

گفت” مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ.”
یعنی: مَن عَرَفَ نَفسی فَقَد عَرَفَ رَبّی.

قصه آن که گنج نامه ای یافت … | حکایت

هر که فاضل‌تر، دورتر از مقصود.

هر چند فکرش غامض‌تر، دورتر است.

این کارِ دل است، کارِ پیشانی نیست.

قصّه‌ی آن که گنج نامه‌ای یافت که “به آن فلان دروازه بیرون روی،

ادامه خواندن “قصه آن که گنج نامه ای یافت … | حکایت”

نومید مشو که امیدهاست…

خُطوَتانِ وَ قَد وَصَلَ. خُطوه‌ی محّمدی نداری. در تو فرعون سر بَر کرد. موسا آمد، او را راند. باز، فرعون آمد، موسا رفت. این دلیل کند بر تَلَوُّن . تا کی باشد! خود، موسا را همچنین بگیر تا فرعون دیگر نیاید. این تَلَوُّن حسابِ کار نیست. شک نیست که چرکِ اندرون می باید که پاک شود- که ذرهّ ای از چرکِ اندرون آن کند که صد هزار چرکِ برون نکند. آن چرکِ اندرون را کدام آب پاک کند؟ سه چهار مَشک از آبِ دیده. نه هر آب دیده‌ای. الاّ آبِ ادامه خواندن “نومید مشو که امیدهاست…”

درباره خودآگاهی | از کتاب “پیامبر” سروده جبران خلیل جبران

و مردی پرسید: برای ما از خودآگاهی بگو”
و او این گونه پاسخ داد که:

قلب‌های شما در سکوت است که اسرار روزان و شبان را درمی‌یابد.
اما گوش‌های شما {همچنان} در عطش نوای دانش قلب است.
باشد که کلامی بدانید که با آن افکار را دانسته‌اید.
ادامه خواندن “درباره خودآگاهی | از کتاب “پیامبر” سروده جبران خلیل جبران”