آتش دل | شعر از لسان الغیب، حافظ شیرازی

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر هر چو پروانه بسوخت

آشنايي نه غريب است که دلسوز من است

چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت

چون پياله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بي مي و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي

که نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت

یک دیدگاه 6 در “آتش دل | شعر از لسان الغیب، حافظ شیرازی

  1. . در کعبه اگر دل سوزي غير است تو را
    . طاعت همه فسق و کعبه دير است تو را
    . ور دل به خدا و ساکن ميکده اي
    . مي نوش که عاقبت به خير است تو را

  2. استاد محترم باسلام لطفا اين شعر حافظ رادرمورد يزد بنويسيد ايصبا باساكنان شهر يزد از ما بگو كه اي سر حق ناشناسان گوي چوگان شما.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>