داستان بهلول و قاری

بُهلول قاري اي را سنگ زد. گفتند “چرا مي زني؟”

گفت “زيرا قاري دروغ مي گويد.”

فتنه‌اي در شهر افتاد. خليفه بُهلول را حاضر كرد.

گفت “من صوتِ او را مي‌گويم. قولِ او را نمي گويم.”

گفت “اين چه گونه سخن باشد؟ قولِ او از صوتِ او چون جدا باشد؟”

گفت” اگر تو كه خليفه اي فرماني بنويسي كه عاملانِ فلان بُقعه

چون اين فرمان بشنوند بايد كه حاضر آيند هر چه زودتر، بي هيچ توقّف،

قاصد اين فرمان را آنجا بُرد، خواندند و هر روز مي‌خوانند والّبته نمي‌آيند،

در آن خواندن صادق هستند و در آن گفتن كه سمعاً و طاعتاً؟”

یک دیدگاه 2 در “داستان بهلول و قاری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>