بایگانی دسته: گذر هدهد | داستان کوتاه و حکایت

مقام رضا | حکایت

موسی به پروردگار عرض کرد می خواهم یکی از بندگان خوب و برگزیده شما را ببیندم ؛ خطاب آب به صحرا برو آنجا مردی کشاورز از خوبان درگاه ماست ؛ حضرت به دشتی رسید و مردی مشغول به کشاورزی دید ، تعجب کرد که او چگونه به درجه ای این چنین رسیده که خدا می فرماید او از خوبان ماست. لذا از جبرئیل پرسش کرد چگونه ؟ جبرئیل عرض کرد همین لحظه خداوند او را امتحان می کند ، عکس العمل او را مشاهده کن ،
آسمان ابری بود ، بلایی آسمانی نازل شد و از درخشش صاعقه آن مرد کور شد . نشت و گفت مولای من ، تا مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم ، حال که تو مرا نابینا می پسندی من نابینایی را بیشتر از بینایی دوست دارم . حضرت متوجه شدند که مرد به مقام رضا رسیده است.
رو به آن مرد فرمود ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه می خواهی دعا کنم خداوند چشمانت را شفا دهد ؟ مرد گفت خیر حضرت فرمود چرا؟ پاسخ داد آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست می دارم تا آنچه را که خود برای خود بخواهم .

ای کاش همه ما در ساختن خود همت کنیم که خدایی کریم داریم.

حفظ موقعیت | داستان کوتاه

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود.
مسافر فریاد زد : هی، خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم!
مسافر گفت: پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت:آخر بیرون باران می آید. مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی…

“خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند”

ما چقدر فقیر هستیم

روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه ی کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن دو ، یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟
ادامه‌ی خواندن

مجنون و مرد نمازگزار

روزی مجنون از سجاده شخصی شخصی عبور می کرد.
مرد نماز راشکست وگفت:مردک! درحال رازو نیاز باخدا بودم تو جگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و گفت:عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی!

شازده کوچولو و میخواره | فصلی از کتاب شازده کوچولو

در سیاره بعدی میخواره ای مسکن داشت. این دیدار بسیار کوتاه بود، ولی شازده کوچولو را در اندوهی بزرگ فرو برد.
او که میخواره را ساکت و خاموش در پست تعداد زیادی بطری خالی و تعداد زیادی بطری پر دید پرسید:
- تو اینجا چه می کنی؟
میخواره گرفته و غمگین جواب داد:
- می نوشم.
ادامه‌ی خواندن

حکایت شیطان | داستان کوتاه

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!» لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز !!!»

خنده دار ترین معامله | حکایت فروش بهشت

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد، هر چه کرد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد؛ تا اینکه فکری به سرش زد… به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدر است؟
ادامه‌ی خواندن

حکایت بخشش بودا | داستان کوتاه

مردی بودا را دشنام داد، هیچ نگفت و آن ده ترک نمود. مرد را گفتند که دانی چه کس را ناسزا گفتی؟ گفت: ندانم. گفتند که بودا بود، عارفی بزرگ است. پس مرد بر زندگی اش بیمناک گشت. در پی اش رفت و روزی دیگر او را یافت. بر پایش افتاد و بخشش طلبید. گفت: “تو که هستی و چه می خواهی؟ طلب عفو از چه روی است؟” گفت: “دیروز تو را دشنام دادم، حال نادم هستم و طلب بخشش دارم.”

گفت: از امروز بگو، من از دیروز هیچ نمی دانم.

پاره ای از “او” | داستان کوتاه

پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند؛ و دورها همیشه‌ دور بودند. سنگ‌پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌کشید. پرنده‌ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبک؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست. کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی. من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ ناامیدی.

ادامه‌ی خواندن

چگونه سکوت افکار قفل را گشود؟ | داستان کوتاه

پادشاهی میخواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید میتوانید در را باز کنید و بیرون بیایید»
ادامه‌ی خواندن

حکایت شاهین و چنگیز خان مغول

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق‌تر و بهتر بود، چرا که می‌توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی‌دید.
اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی‌اش باعث تضعیف روحیه همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
ادامه‌ی خواندن

کوزه | داستان کوتاه

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست…چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
ادامه‌ی خواندن

آیا خدا وجود دارد ؟ | داستان کوتاه

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند
و وقتی به موضوع خدا رسید، آرایشگر گفت : “من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد”.
ادامه‌ی خواندن

سقراط حکیم | داستان کوتاه

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است. علت ناراحتی اش را پرسید.
پاسخ داد: “در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.”
ادامه‌ی خواندن

تاجر ۴ زنه ! | داستان در مورد بعد روحانی بشر

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که ۴ زن داشت.

زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال می‌کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می‌داد.
ادامه‌ی خواندن

درس اخلاق | داستان کوتاه

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
ادامه‌ی خواندن

گروه ۹۹ | داستان در مورد حرص و طمع

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست .
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
ادامه‌ی خواندن

شاهد بودن | داستان در مورد ادیسون

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد… این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود…
ادامه‌ی خواندن

لیوان شیر | داستان درباره کمک به همنوع

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست فروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
ادامه‌ی خواندن

گناهان کبیره | طمع | داستان کوتاه

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:

“خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ “

ادامه‌ی خواندن

شمس و مولانا، روایت نخست | حکایت

از کبار اصحاب منقولست که روزی حضرت مولانا با جماعت فضلا از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمده بود و از پیش خان شکر ریزان می‌گذشت؛ حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش آمده عنان مرکب مولانا را بگرفت که یا امام المسلمین! ابایزید بزرگتر بود یا محمد؟ مولانا فرمود که از هیبت آن سؤال گوییا که هفت آسمان از همدگر جدا شد و بر زمین فرو ریخت و آتش عظیم از باطن من به جمجمه دماغ زد و از آن‌جا دیدم که دودی تا ادامه‌ی خواندن

شمس و مولانا، روایت دوم | حکایت

همچنان منقولست که روزی آن سلطان عالم جان، بر در خان نشسته بود؛ مگر حضرت مولانا، قَدَّسَ الله لطیفئه از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آن‌جا عبور می‌کردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسماء! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟ فرمود که نی نی محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیاء و اولیاء است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.
ادامه‌ی خواندن

ایمان در گوشه خیابان | حکایت

مردی قصد داشت به ملاقات خدا برود، در راه با دو نفر برخورد کرد. فرد اول شخصی بود که در جنگل زندگی می‌کرد، روی سرش می‌ایستاد و همه نوع یوگا و کارهای این چنینی انجام می‌داد و قید و شرطهای زیادی برای خودش داشت و دائم خدا را صدا می‌زد. دستانش را باز کرده بود و ادامه‌ی خواندن

منطق الطیر عطار، بخش پایانی

چون نگه کردند آن سی مرغ زار
در خـط آن رقعه پر اعتبار
هرچه ایشـان کـرده بودند آن همه
بود کرده نقش، تا پایان همه
آن همه خود بود، سخت این بود لیک
ادامه‌ی خواندن

خودشناسی | حکایت

انبیا همه معرّف ِ همدگرند:
عیسا می گوید “ای جهود، موسا را نیکو نشناختی، بیا مرا ببین، تا موسا را بشناسی!”
محمّد می‌گوید “ای نَصرانی، ای جهود، موسا و عیسا را نیکو نشناختید.

بیایید مرا ببینید، تا ایشان را بشناسید!”
انبیا همه معّرف ِ همدگرند. سخن انبیا شارِح و مبیّنِ همدگر است.
بعد از آن، یاران گفتند که “یا رسول اللّه ، هر نبی معّرِف مَن قَبلَهُ بود.
اکنون، تو خاتم النّبیّینی. معّرفِ تو که باشد؟”

گفت” مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ.”
یعنی: مَن عَرَفَ نَفسی فَقَد عَرَفَ رَبّی.

قصه آن که گنج نامه ای یافت … | حکایت

هر که فاضل‌تر، دورتر از مقصود.

هر چند فکرش غامض‌تر، دورتر است.

این کارِ دل است، کارِ پیشانی نیست.

قصّه‌ی آن که گنج نامه‌ای یافت که ”به آن فلان دروازه بیرون روی،

ادامه‌ی خواندن

تاثیر هم نشین | حکایت از مناقب العارفین

لاشک، با هر چه نشینی و با هر چه باشی، خویِ او گیری.

در کُه نگری، در تو پَخسیدگی در آید.

ادامه‌ی خواندن

داستان بهلول و قاری

بُهلول قاری ای را سنگ زد. گفتند “چرا می زنی؟”

گفت “زیرا قاری دروغ می گوید.”

فتنه‌ای در شهر افتاد. خلیفه بُهلول را حاضر کرد.

ادامه‌ی خواندن

نومید مشو که امیدهاست…

خُطوَتانِ وَ قَد وَصَلَ. خُطوه‌ی محّمدی نداری. در تو فرعون سر بَر کرد. موسا آمد، او را راند. باز، فرعون آمد، موسا رفت. این دلیل کند بر تَلَوُّن . تا کی باشد! خود، موسا را همچنین بگیر تا فرعون دیگر نیاید. این تَلَوُّن حسابِ کار نیست. شک نیست که چرکِ اندرون می باید که پاک شود- که ذرهّ ای از چرکِ اندرون آن کند که صد هزار چرکِ برون نکند. آن چرکِ اندرون را کدام آب پاک کند؟ سه چهار مَشک از آبِ دیده. نه هر آب دیده‌ای. الاّ آبِ ادامه‌ی خواندن

درباره خودآگاهی | از کتاب “پیامبر” سروده جبران خلیل جبران

و مردی پرسید: برای ما از خودآگاهی بگو”
و او این گونه پاسخ داد که:

قلب‌های شما در سکوت است که اسرار روزان و شبان را درمی‌یابد.
اما گوش‌های شما {همچنان} در عطش نوای دانش قلب است.
باشد که کلامی بدانید که با آن افکار را دانسته‌اید.
ادامه‌ی خواندن