‘گذر هدهد | گنجینه داستان کوتاه و حکایت’
کوزه | داستان کوتاه
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست…چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
ادامه مطلب … »
آیا خدا وجود دارد ؟ | داستان کوتاه
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند
و وقتی به موضوع خدا رسید، آرایشگر گفت : “من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد”.
ادامه مطلب … »
سقراط حکیم | داستان کوتاه
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است. علت ناراحتی اش را پرسید.
پاسخ داد: “در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.”
ادامه مطلب … »
تاجر ۴ زنه ! | داستان در مورد بعد روحانی بشر
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که ۴ زن داشت.
زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال میکرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او میداد.
ادامه مطلب … »
درس اخلاق | داستان کوتاه
معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
ادامه مطلب … »
گروه ۹۹ | داستان در مورد حرص و طمع
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست .
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
ادامه مطلب … »
شاهد بودن | داستان در مورد ادیسون
ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد… این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود…
ادامه مطلب … »
لیوان شیر | داستان درباره کمک به همنوع
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست فروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
ادامه مطلب … »
گناهان کبیره | طمع | داستان کوتاه
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:
“خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ “
شمس و مولانا، روایت نخست | حکایت
از کبار اصحاب منقولست که روزی حضرت مولانا با جماعت فضلا از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمده بود و از پیش خان شکر ریزان میگذشت؛ حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش آمده عنان مرکب مولانا را بگرفت که یا امام المسلمین! ابایزید بزرگتر بود یا محمد؟ مولانا فرمود که از هیبت آن سؤال گوییا که هفت آسمان از همدگر جدا شد و بر زمین فرو ریخت و آتش عظیم از باطن من به جمجمه دماغ زد و از آنجا دیدم که دودی تا ادامه مطلب … »
شمس و مولانا، روایت دوم | حکایت
همچنان منقولست که روزی آن سلطان عالم جان، بر در خان نشسته بود؛ مگر حضرت مولانا، قَدَّسَ الله لطیفئه از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آنجا عبور میکردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسماء! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟ فرمود که نی نی محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیاء و اولیاء است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.
ادامه مطلب … »
ایمان در گوشه خیابان | حکایت
مردی قصد داشت به ملاقات خدا برود، در راه با دو نفر برخورد کرد. فرد اول شخصی بود که در جنگل زندگی میکرد، روی سرش میایستاد و همه نوع یوگا و کارهای این چنینی انجام میداد و قید و شرطهای زیادی برای خودش داشت و دائم خدا را صدا میزد. دستانش را باز کرده بود و ادامه مطلب … »
منطق الطیر عطار، بخش پایانی
چون نگه کردند آن سی مرغ زار
در خـط آن رقعه پر اعتبار
هرچه ایشـان کـرده بودند آن همه
بود کرده نقش، تا پایان همه
آن همه خود بود، سخت این بود لیک
ادامه مطلب … »
خودشناسی | حکایت
انبیا همه معرّف ِ همدگرند:
عیسا می گوید “ای جهود، موسا را نیکو نشناختی، بیا مرا ببین، تا موسا را بشناسی!”
محمّد میگوید “ای نَصرانی، ای جهود، موسا و عیسا را نیکو نشناختید.
بیایید مرا ببینید، تا ایشان را بشناسید!”
انبیا همه معّرف ِ همدگرند. سخن انبیا شارِح و مبیّنِ همدگر است.
بعد از آن، یاران گفتند که “یا رسول اللّه ، هر نبی معّرِف مَن قَبلَهُ بود.
اکنون، تو خاتم النّبیّینی. معّرفِ تو که باشد؟”
گفت” مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ.”
یعنی: مَن عَرَفَ نَفسی فَقَد عَرَفَ رَبّی.
قصه آن که گنج نامه ای یافت … | حکایت
هر که فاضلتر، دورتر از مقصود.
هر چند فکرش غامضتر، دورتر است.
این کارِ دل است، کارِ پیشانی نیست.
قصّهی آن که گنج نامهای یافت که ”به آن فلان دروازه بیرون روی،
تاثیر هم نشین | حکایت از مناقب العارفین
لاشک، با هر چه نشینی و با هر چه باشی، خویِ او گیری.
در کُه نگری، در تو پَخسیدگی در آید.
داستان بهلول و قاری
بُهلول قاری ای را سنگ زد. گفتند “چرا می زنی؟”
گفت “زیرا قاری دروغ می گوید.”
فتنهای در شهر افتاد. خلیفه بُهلول را حاضر کرد.
نومید مشو که امیدهاست…
خُطوَتانِ وَ قَد وَصَلَ. خُطوهی محّمدی نداری. در تو فرعون سر بَر کرد. موسا آمد، او را راند. باز، فرعون آمد، موسا رفت. این دلیل کند بر تَلَوُّن . تا کی باشد! خود، موسا را همچنین بگیر تا فرعون دیگر نیاید. این تَلَوُّن حسابِ کار نیست. شک نیست که چرکِ اندرون می باید که پاک شود- که ذرهّ ای از چرکِ اندرون آن کند که صد هزار چرکِ برون نکند. آن چرکِ اندرون را کدام آب پاک کند؟ سه چهار مَشک از آبِ دیده. نه هر آب دیدهای. الاّ آبِ ادامه مطلب … »
درباره خودآگاهی | از کتاب “پیامبر” سروده جبران خلیل جبران
و مردی پرسید: برای ما از خودآگاهی بگو”
و او این گونه پاسخ داد که:
قلبهای شما در سکوت است که اسرار روزان و شبان را درمییابد.
اما گوشهای شما {همچنان} در عطش نوای دانش قلب است.
باشد که کلامی بدانید که با آن افکار را دانستهاید.
ادامه مطلب … »