‘کوی جانان | داستان جستجوگر’
بخش اول | آغاز
سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند، در خزاین بگشود، گنج بر عالم پاشید، ورنه عالم با “بود و نبود” خود آرمیده بود و در خلوت خانه شهود آسوده، آنجا که “سبحان الله و لم یکن معه شیء” ناگاه عشق بی قرار از بهر اظهار کمال، پرده از روی کار بگشود.
صبح ظهور نفس زد، آفتاب عنایت طلوع کرد، نسیم هدایت بوزید، دریای وجود در جنبش آمد و سحاب فیض چندان بارید که عاشق از آب حیات سیراب شد.
از خواب عدم برخواست، قبای وجود درپوشید، کمر شوق بر میان بست و قدم در راه طلب نهاد.
بخش دوم | خدا فروش سر کوچه
به راه افتاد، سر کوچه مردی را دید که میگفت:
خدا را میجویی؟
جستجوگر گفت: آری.
مرد گفت: به کیسه زری از آن تو!
ادامه مطلب … »
بخش سوم | محفل روشن فکران
در میدان شهر – که شاید همین محافل علمی فرهنگی امروز خودمان باشد- چندین نفر را دید که دل به چراغ کم سوی عقل خوش میدارند و از خدایی به کوچکی مغزشان حرف میزنند، خدایی که با منطق آنها کنار بیاید، خدایی که هر چه آنها دوست دارند و عقلانیاش میخوانند، بگوید.
ادامه مطلب … »
بخش چهارم | کلاس آرامش استاد …
بر دیواری آگهی خواند:
آرامش حتی برای شما جلسه اول رایگان میباشد.
در صورت عدم کسب نتیجه مطلوب
شهریه مسترد میگردد.
برگزاری کلاس توسط استاد …
فارغ التحصیل کلیه علوم غریبه، روانشناسی،
فیزیولوژی، عرفان، ادب و غیره.
بخش پنجم | پیرزن غیب گو
از کلاس درس استاد … بیرون آمد، همچنان به حرکت خود ادامه داد، جستجوگر میدانست که در وادی طلب باید که جستجو کرد. این را خیلی خوب میدانست. در پس کوچهای، پیرزنی را دید که آهسته و لنگان راه میرفت. به پیرزن نگاهی کرد، پیرزن نگاه او را دید، شاید هم نگاهش را فهمید، گفت: شنیدهام دنبال خدا میگردی. راستی حالا چرا در میدان شهر و کلاس درس دنبال آن هستی؟! جستجوگر یکّه خورد، تعجب کرد، گفت: تو از کجا میدانی که من دنبال چه هستم؟
ادامه مطلب … »