بایگانی دسته: سرای ادب | گنجینه شعر

ره آسمان درونست | شعر از شمس تبریز (مولانا)

هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
دلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند
دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید
هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند
Continue reading

رباعی از مولانا

عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود
جوینده عشق بی‌عدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود

جانان | شعر از هاتف

جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا
ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا
Continue reading

ماهی در آب ساکت است | شعر از رابیندرانات تاگور

ماهی در آب ساکت است،
حیوانات خشکی پر سر و صدا هستند
و پرنده در هوا می خواند؛
Continue reading

خودآگاهی از طریق مرحله ساهاج

پرسش
چگونه فرد می تواند وجود ازلی را حس نماید؟
چگونه می تواند از خود، آگاه گردد؟
چگونه خورشید می تواند به خانه ماه وارد شود؟
Continue reading

یا رب مددی | شعر از عبدالرحمان جامی

یا رب مددی کز خودی خود برهم
از بد ببرم وز بدی خود، برهم

در هستی خود، مرا ز خود بیخود کن
تا از خودی و بیخودی خود، برهم

توحید به عرف صوفی ای صاحب سیر
تخلیص دل از توجه اوست به غیر

عبدالرحمان جامی

الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها

الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشايد
ز تاب جعد مشکينش چه خون افتاد در دل‌ها
Continue reading

جان بی جمال جانان | شعر از حافظ شیرازی

جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد
هر کس که اين ندارد حقا که آن ندارد
Continue reading

در وجود من ماه است | شعر از کبیرا عارف هندی

ماه درون من می درخشد، اما چشمان نابینایم یارای دیدن آن ندارد؛
در وجود من ماه است و خورشید نیز هم.
طبل نواخته نشده جاودانگی درونم به صدا در آمده، اما گوش هایم را توان شنیدش نیست.
Continue reading

در جستجوی او | شعر از کبیرا عارف هندی

کجا در جستجوی من هستید ؟ من همراه شمایم
نه در زیارت، نه در تمثال ها و نه حتی در چله نشینی،
Continue reading

در آغاز زمان | شعر از رابیندرانات تاگور، شاعر هندی

در آغاز زمان
از روياي خداوند دو بانو پديد آمدند.
Continue reading

جانان | شعر

شعر زیر را خانم “سعیده” در قسمت نظرات مطلب “سرای معشوق | شعر از کبیرا” نوشته بودند که با اجازه ایشان در قسمت “سرای ادب، گنجینه شعر” درج نمودیم. با تشکر از ایشان.
Continue reading

باغ عشق | شعر از ویلیام بلیک

به باغ عشق رفتم
و آنچه را که هرگز نديده بودم، ديدم:
Continue reading

غبار | شعر از خانم شری ماتاجی نیرمالا دوی

مي‌خواهم كوچكتر باشم،
همانند ذره اي غبار
Continue reading

كوهستان | شعر از خانم شری ماتاجی نیرمالا دوی

از ميان پنجره پيداست نقش كوه
ايستاده همچو ديرينه حکيمي با فراست،
تهي ز هر تمنا، لبريز از عشق.
بس درختان و گلان
Continue reading

آتش دل | شعر از لسان الغیب، حافظ شیرازی

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت

Continue reading

آرامگه يار | شعر از لسان الغیب، حافظ شیرازی

اي نسيم سحر آرامگه يار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عيار کجاست

Continue reading

دل مي‌رود ز دستم | شعر از لسان الغیب، حافظ شیرازی

دل مي‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

Continue reading

جعد گیسو | شعر از لسان الغیب، حافظ شیرازی

مدامم مست مي‌دارد نسيم جعد گيسويت
خرابم مي‌کند هر دم فريب چشم جادويت
Continue reading

هی های شمس تبریز | شعر از شمس تبریز (مولانا)

ای دل زجان گذر کن، تا جان جان ببینی

بگذار این جهان را، تا آن جهان ببینی

تا نگذری ز دنیا، هرگز رسی بعقبی؟

Continue reading

باغ درون | شعر از کبیرا

به باغ گل نرو، از آنجا که باغی از گل در درون داری
بر هزار گلبرگ نیلوفر آبی بنشین
و نگه کن زیبایی را که اندرون داری

Continue reading

آگاهی بدون فکر | شعر از لائوتسه

آيا مي توانيد ذهنتان را از پرسه زدن باز داريد

و آن را به يگانگي ابتدايي با هستي بازگردانيد؟

Continue reading

سرای معشوق | شعر از کبیرا

اي دوست، آن سرا بي‌همتا است،
جايي كه معشوق من در آن‌جا است.
در آن‌جا غم و شادي وجود ندارد،
همچنين حق و باطل هم
نه تقوي و نه گناه.
Continue reading

علی | شعر از امیر خسرو دهلوی

نبشته بر در جنت به خط سبز و جلی
شفیع روز قیامت محمد است و علی

علی امام من است و منم غلام علی
هزار جان گرامی فدای نام علی

Continue reading

ای عاشقان | شعر از شمس تبریز (مولانا)

ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا

از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا

ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان

Continue reading

کافر عشق | شعر از امیر خسرو دهلوی

کافر عشقم مسلمانی مرا در کار نیست

هر رگ من تار گشته حاجت زنار نیست

از سر بالین من برخیز ای نادان طبیب

Continue reading

درخشش جادویی عشق | شعر از جبران خلیل جبران

عشق درخششی جادویی است

که از درون هسته سوزان روح می تابد

و زمین پیرامونش را روشنی می بخشد

Continue reading

ارغنون | شعر از شمس تبریز

از جمادی مُردم و نامی شدم

وز نما مُردم بحیوان سرزدم

Continue reading

خال هندو | شعر از لسان الغیب، حافظ شیرازی

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

Continue reading

جان جهان | شعر از مولانا

جان جهان دوش کجا بوده‌ای

نی غلطم در دل ما بوده‌ای

Continue reading

براي فرزندان گلم | شعر از خانم شری ماتاجی نیرمالا دوی

همانند کودکاني خردسال

که در تاريکي مادر گم کرده اند

به زندگي خشم داريد

روي ترش تان حکايت از يأس تان دارد

و در انتهاي سفر بي ثمرتان

Continue reading

عکس رخ یار | شعر از لسان الغیب، حافظ شیرازی

ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

Continue reading

مژده وصل | شعر از لسان الغیب، حافظ شیرازی

مژده وصـل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسـم و از دام جـهان برخیزم

Continue reading

معشوقه ازلی | شعر از ویلیام بلیک

ای که با گیسوان شبنم زده

از پنجره زلال سحرگاهان فرو می نگری!

چشمان فرشته وارت را به سوی جزیره غربی ما بگردان،

Continue reading

سحرگاهان | شعری از ویلیام بلیک

ای باکره مقدس پوشیده در پاکترین سپیدی!

دروازه های زرین آسمان را بگشای و پیش آی!

Continue reading