ره آسمان درونست | شعر از شمس تبریز (مولانا)

هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند دلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند  نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند عدم تو همچو مشرق اجل تو همچو مغرب سوی آسمان...

رباعی از مولانا

عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود جوینده عشق بی‌عدد خواهد بود فردا که قیامت آشکارا گردد هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود مطالب مرتبط: جان جهان | شعر از مولانا جان جهان دوش کجا بوده‌ای نی غلطم در دل ما... ای عاشقان | شعر از شمس تبریز (مولانا) ای عاشقان ای عاشقان آمد گه...

جانان | شعر از هاتف

جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه‌ای ورنه پای ما کجا وین راه بی‌پایان کجا ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق این تن...

ماهی در آب ساکت است | شعر از رابیندرانات تاگور

ماهی در آب ساکت است، حیوانات خشکی پر سر و صدا هستند و پرنده در هوا می خواند؛ اما انسان در خود سکوت دریا، صدای زمین و موسیقی هوا را دارد. معنای وجودی ما نه در جدایی آن از خدا و جهان خلقت، که در درکی آرام از یوگا، از یگانگی است. مردم جدید این دنیای مدرن، بیشتر متمایل به...

خودآگاهی از طریق مرحله ساهاج

پرسش چگونه فرد می تواند وجود ازلی را حس نماید؟ چگونه می تواند از خود، آگاه گردد؟ چگونه خورشید می تواند به خانه ماه وارد شود؟ پاسخ وقتی به رحمت استادش، فرد از ایگوی خود رها می گردد؛ سپس، ای ناناکا، او مرحله “ساهاج” را به دست می آورد. وقتی ذهن بی تحرک می شود...

یا رب مددی | شعر از عبدالرحمان جامی

یا رب مددی کز خودی خود برهم از بد ببرم وز بدی خود، برهم در هستی خود، مرا ز خود بیخود کن تا از خودی و بیخودی خود، برهم توحید به عرف صوفی ای صاحب سیر تخلیص دل از توجه اوست به غیر عبدالرحمان جامی مطالب مرتبط: هفت اورنگ | شیخ عبدالرحمان جامی | لینک دانلود ebook هفت اورنگ...

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید...

جان بی جمال جانان | شعر از حافظ شیرازی

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است دردا که این معما شرح و بیان ندارد سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد...

در وجود من ماه است | شعر از کبیرا عارف هندی

ماه درون من می درخشد، اما چشمان نابینایم یارای دیدن آن ندارد؛ در وجود من ماه است و خورشید نیز هم. طبل نواخته نشده جاودانگی درونم به صدا در آمده، اما گوش هایم را توان شنیدش نیست. تا انسان تشنه “من” ” متعلق به من” است، ارزش کارهایش برابر هیچ است،...

در جستجوی او | شعر از کبیرا عارف هندی

کجا در جستجوی من هستید ؟ من همراه شمایم نه در زیارت، نه در تمثال ها و نه حتی در چله نشینی، نه در معبد، نه در مسجد، نه در کعبه و نه در کایلاش، من با شمایم ای انسان ها، من با شمایم. نه در نیایش و نه در مراقبه و نه حتی در روزه و ریاضت، نه در گوشه نشینی ، نه در نیروی حیات...