‘سرای ادب | گنجینه شعر’
یا رب مددی | شعر از عبدالرحمان جامی
یا رب مددی کز خودی خود برهم
از بد ببرم وز بدی خود، برهم
در هستی خود، مرا ز خود بیخود کن
تا از خودی و بیخودی خود، برهم
توحید به عرف صوفی ای صاحب سیر
تخلیص دل از توجه اوست به غیر
عبدالرحمان جامی
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
ادامه مطلب … »
جان بی جمال جانان | شعر از حافظ شیرازی
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
ادامه مطلب … »
در وجود من ماه است | شعر از کبیرا عارف هندی
ماه درون من می درخشد، اما چشمان نابینایم یارای دیدن آن ندارد؛
در وجود من ماه است و خورشید نیز هم.
طبل نواخته نشده جاودانگی درونم به صدا در آمده، اما گوش هایم را توان شنیدش نیست.
ادامه مطلب … »
در جستجوی او | شعر از کبیرا عارف هندی
کجا در جستجوی من هستید ؟ من همراه شمایم
نه در زیارت، نه در تمثال ها و نه حتی در چله نشینی،
ادامه مطلب … »
در آغاز زمان | شعر از رابیندرانات تاگور، شاعر هندی
در آغاز زمان
از رویای خداوند دو بانو پدید آمدند.
ادامه مطلب … »
جانان | شعر
شعر زیر را خانم “سعیده” در قسمت نظرات مطلب “سرای معشوق | شعر از کبیرا” نوشته بودند که با اجازه ایشان در قسمت “سرای ادب، گنجینه شعر” درج نمودیم. با تشکر از ایشان.
ادامه مطلب … »
باغ عشق | شعر از ویلیام بلیک
به باغ عشق رفتم
و آنچه را که هرگز ندیده بودم، دیدم:
ادامه مطلب … »
غبار | شعر از خانم شری ماتاجی نیرمالا دوی
میخواهم کوچکتر باشم،
همانند ذره ای غبار
ادامه مطلب … »
کوهستان | شعر از خانم شری ماتاجی نیرمالا دوی
از میان پنجره پیداست نقش کوه
ایستاده همچو دیرینه حکیمی با فراست،
تهی ز هر تمنا، لبریز از عشق.
بس درختان و گلان
ادامه مطلب … »
جعد گیسو | شعر از لسان الغیب، حافظ شیرازی
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت
خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت
ادامه مطلب … »
هی های شمس تبریز | شعر از شمس تبریز (مولانا)
ای دل زجان گذر کن، تا جان جان ببینی
بگذار این جهان را، تا آن جهان ببینی
تا نگذری ز دنیا، هرگز رسی بعقبی؟
باغ درون | شعر از کبیرا
به باغ گل نرو، از آنجا که باغی از گل در درون داری
بر هزار گلبرگ نیلوفر آبی بنشین
و نگه کن زیبایی را که اندرون داری
آگاهی بدون فکر | شعر از لائوتسه
آیا می توانید ذهنتان را از پرسه زدن باز دارید
و آن را به یگانگی ابتدایی با هستی بازگردانید؟
سرای معشوق | شعر از کبیرا
ای دوست، آن سرا بیهمتا است،
جایی که معشوق من در آنجا است.
در آنجا غم و شادی وجود ندارد،
همچنین حق و باطل هم
نه تقوی و نه گناه.
ادامه مطلب … »
علی | شعر از امیر خسرو دهلوی
نبشته بر در جنت به خط سبز و جلی
شفیع روز قیامت محمد است و علیعلی امام من است و منم غلام علی
هزار جان گرامی فدای نام علی
ای عاشقان | شعر از شمس تبریز (مولانا)
ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا
ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان
کافر عشق | شعر از امیر خسرو دهلوی
کافر عشقم مسلمانی مرا در کار نیست
هر رگ من تار گشته حاجت زنار نیست
از سر بالین من برخیز ای نادان طبیب
درخشش جادویی عشق | شعر از جبران خلیل جبران
عشق درخششی جادویی است
که از درون هسته سوزان روح می تابد
و زمین پیرامونش را روشنی می بخشد
برای فرزندان گلم | شعر از خانم شری ماتاجی نیرمالا دوی
همانند کودکانی خردسال
که در تاریکی مادر گم کرده اند
به زندگی خشم دارید
روی ترش تان حکایت از یأس تان دارد
و در انتهای سفر بی ثمرتان
عکس رخ یار | شعر از لسان الغیب، حافظ شیرازی
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
معشوقه ازلی | شعر از ویلیام بلیک
ای که با گیسوان شبنم زده
از پنجره زلال سحرگاهان فرو می نگری!
چشمان فرشته وارت را به سوی جزیره غربی ما بگردان،