جانان | شعر

شعر زیر را خانم “سعیده” در قسمت نظرات مطلب “سرای معشوق | شعر از کبیرا” نوشته بودند که با اجازه ایشان در قسمت “سرای ادب، گنجینه شعر” درج نمودیم. با تشکر از ایشان.

سر به سر از عشق جانان پر شدم
لیک در وادی جانان گم شدم
رو به هر سو می نهادم چون سراب
آرزوهایم چو نقشی روی آب
جام روزم تیرگی سر می کشید
خستگی اندر درونم می خزید
عاشق اما بی نصیب از روی یار
سال های اشتیاق و انتظار
شب مرا آغشته از تب کرده بود
تیرگی امید روشن می ربود
تا که ناگه از خودم بی خود شدم
در سکوت خود به جان آگه شدم
دستی از غیب آمد و دستم گرفت
با نگاهش صد امیدم جان گرفت
او مرا بر تختی از ایمان نشاند
خستگی و رنج را از من براند
جز طلب در من گناهی را ندید
پرده ای بر صد گناه من کشید
گفت ره بس تیره بود ای کودکم
ناامیدی چیره بود ای کودکم
آرزو کردی و خورشیدت دمید
تیرگی از جان آگاهت رمید
اینک ای جان ساکن جانان شدی
پرده دار کعبه ایمان شدی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *