یا رب مددی | شعر از عبدالرحمان جامی

یا رب مددی کز خودی خود برهم
از بد ببرم وز بدی خود، برهم

در هستی خود، مرا ز خود بیخود کن
تا از خودی و بیخودی خود، برهم

توحید به عرف صوفی ای صاحب سیر
تخلیص دل از توجه اوست به غیر

عبدالرحمان جامی

2 دیدگاه برای “یا رب مددی | شعر از عبدالرحمان جامی”

  1. آن کیست…
    آن کیست که چشمانِ تری داشته باشد؟
    تا بر سرِخاکم گذری داشته باشد؟!

    بر گور ِمن ای دوست به دنبال چه هستی؟!
    هیهات! که این خانه دری داشته باشد

    هنگامِ دریدن شد وشمشیر مهیاست
    کوآن که دراینجا جگری داشته باشد؟

    بی هیچ گمان منتظر بو سه ی تیغ است
    هر کس که دراین راه، سری داشته باشد!

    سر می زند از آن سوی این قافله خورشید
    آری! اگر این شب سحری داشته باشد

    ما گمشده در گمشده در گمشده هستیم
    “شاید کسی از ما خبری داشته باشد!”
    دکتریدالله گودرزی/۱۳۷۰

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *