نومید مشو که امیدهاست…

خُطوَتانِ وَ قَد وَصَلَ. خُطوه‌ی محّمدی نداری. در تو فرعون سر بَر کرد. موسا آمد، او را راند. باز، فرعون آمد، موسا رفت. این دلیل کند بر تَلَوُّن . تا کی باشد! خود، موسا را همچنین بگیر تا فرعون دیگر نیاید. این تَلَوُّن حسابِ کار نیست. شک نیست که چرکِ اندرون می باید که پاک شود- که ذرهّ ای از چرکِ اندرون آن کند که صد هزار چرکِ برون نکند. آن چرکِ اندرون را کدام آب پاک کند؟ سه چهار مَشک از آبِ دیده. نه هر آب دیده‌ای. الاّ آبِ دیده‌ای که از آن صِدق برخیزد. بعد از آن، بویِ امن و نجات به او رسد. گو فارغ بخسب!

او را خود نوم کِی باشد؟ نوم دیگر باشد و سِنه دیگر.

امّا آبِ دیده بی آن نیاز و نمازِ بی نیاز تا لبِ گور بیش نرود، از لبِ گور باز گردد با بازگردندگان. آن چه با نیاز بُوَد در اندرونِ گور درآید و در قیامت با او برخیزد و همچنین، تا بهشت و تا به حضرتِ حق ، پیش پیشِ او می رود.

اگر چنین بیداریِ دل دارد، تابخسبد و اگر نیست، زنهار :

خواب است بر ره گذرِ سیل. هم اگر خفته باشد، سهل باشد، یکی در پهلویش زنند، بیدار شو و اگر نشود، دیگرش بر سر زنند و اگر نشود، یشش برکَنند، همچنین چشم باز کند. چون بیدار شود، از دور سیلش بنماید، از بیمِ سیل، دردِ ریش از او برود، در پایِ او افتد.

اما آن که خوابِ گران دارد، نیمِ گلوش بریده باشد دشمن، هنوز چشم باز نکرده باشد. چون چشم باز کند، او باقی بریده باشد. لاغ گوییم- که مولانا اهلِ حقّ است، پیشِ خدمتِ او سخن لطیف باید گفتن.

نمی بینی تا کنون سخنِ محّبت می گفتیم؟

پیشِ اهلِ دنیا ، سخنِ خوف باید گفتن. مثلاً بگویی حکایتِ آن دو شخص: یکی زَر داشت بر میان و آن دیگری مترصّد می بود که او بخسبد تا زخم بزندش. او خود خواب سبک می خفت، چنان که این نتوانستی بر او ظفر یافتن و او را آن بیداری خلقتی بود و اگر نه ، نتوانستی به تکلّف نگاه داشتن. چون به منزلِ آخرین رسید، ازاو نومید شد. گفت مرد بیدار است. اگر در بیداری بر او قصدِ زخم کنم، باشد که از رویِ بیداری تدارکی اندیشیده باشد. حال را او را کم گیرم، با او لاغی بکنم. گفت” خواجه، چرا نمی خُسبی؟” گفت” چرا خُسبم؟” گفت ” تا سنگی بر سرت زنم، سرت را بکوبم و زَرَت برگیرم.”

گفت”راست می گویی؟ اکنون ، به این دلخوشی، بخسبم.”

اکنون،یکی در میانِ راهی با خطری خُفته است.

یکی آمد از بندگانِ خدای ، او را بیدار کرد. امّا آن خُفته نسبت با او خُفته است. اگر تو را صفتِ این خُفته بگویم، نومید شوی از خویش. نگویم، تا نومید نشوی. نومید مشو- که اومیدهاست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *