قصه آن که گنج نامه ای یافت … | حکایت

هر که فاضل‌تر، دورتر از مقصود.

هر چند فکرش غامض‌تر، دورتر است.

این کارِ دل است، کارِ پیشانی نیست.

قصّه‌ی آن که گنج نامه‌ای یافت که “به آن فلان دروازه بیرون روی،

قُبّه‌ایست، پشت به آن قُبّه کنی و روی به قبله کنی و تیر بیندازی.

هر جا تیر بیفتد، گنجی است.”

رفت و انداخت، چندان که عاجز شد. نمی‌یافت.

و این خبر به پادشاه رسید. تیراندازانِ دورانداز انداختند.

البتّه اثری ظاهر نشد.

چون به حضرت رجوع کرد، الهامش داد که ” نفرمودیم که کمان رابکش!”
آمد، تیر به کمان نهاد، همان جا پیشِ او افتاد.

چون عنایت در رسید، خُطوَتانِ و قَد وَصَلَ.

اکنون، به عمل چه تعلّق دارد؟

به ریاضت چه تعلّق دارد؟

هر که آن تیر را دورتر انداخت، محروم‌تر ماند.

از آن که خطوه ای می باید که به گنج برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *