شمس و مولانا، روایت دوم | حکایت

همچنان منقولست که روزی آن سلطان عالم جان، بر در خان نشسته بود؛ مگر حضرت مولانا، قَدَّسَ الله لطیفئه از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آن‌جا عبور می‌کردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسماء! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟ فرمود که نی نی محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیاء و اولیاء است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.
بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفی است
شمس تبریزی گفت: پس چه معنی است که حضرت مصطفی “سُبحانَکَ ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِکَ” می‌فرماید و بایزید “سُبحانی ما اَعظَمَ شَأنی و اَنا سُلطانُ السَّلاطین” می‌گوید؛ همانا که مولانا از استر فرو آمده از هیبت آن سؤال نعره‌ای بزد و بی‌هوش شد و تا یک ساعت رصدی خفته بود و خلق عالم در آن جای‌گاه هنگامه شد و چون از عالم غشیان به خود آمد، دست مولانا شمس الدین را بگرفت و پیاده به مدرسه خود آورده، در هجره‌ای در آمدند، تا چهل روز تمام به هیچ آفریده‌ای را راه ندادند؛ بعضی گویند: سه ماه تمام از هجره بیرون نیامدند.
منقولست که روزی حضرت مولانا فرمود که چون مولانا شمس الدین از من این سؤال را بکرد، دیدم که از فرق سرم دریچه‌ای باز شد و دودی تا قمّه‌ی عرش عظیم متصاعد گشت؛ همانا که ترک درس مدرسه و تذکیر منبر و صدارت مسند کرده به مطالعه اسرار الواح ارواح مشغول شدند؛ چنان که فرمود:
عطاردوار دفتر باره بودم
زبردست ادیبان می‌نشستم
چو دیدم لوح پیشانی ساقی
شدم مست و قلم‌ها را شکستم

6 دیدگاه برای “شمس و مولانا، روایت دوم | حکایت”

  1. اگر از عام بترسی که سخن فاش کنی
    سخن خاص، نهان در سخن عام بگو
    دوست من در قضیه ملاقات شمس و مولانا و سئوال شمس از مولانا در رابطه با سخنان (محمد(ص)وبایزید بسطامی)
    و جواب آن :حقیقیت اینست که جوابی که کفته اند و شماهم نوشته اید صورت قضیه است برای عوام و اهل ظاهر که قضیه این سئوال شمس به تکفیر نکشد و عوام را راضی نگه دارد جواب سئوال آن نیست .
    شما را یک راهنمائی میکنم .که در گفتمان محمد(ص)و بایزید قطب القطاب در سخن یکی کثرت و در سخن دیگری وحدت استبه عبارت دیگر (انانیت و فنا ) حال شما خود حلاجی کنید و بفهمید که حق با کدام بوده است.کدام هنوز در دوئیت بوده و کدام یک به وحدت رسیده بوده است و انانیت را از دست داده بوده است که شمس در خلوت اصل موضوع را به مولانا تفهیم کرده است
    اصولا طرح این سئوال از جانب شمس که جوابش در نظر اهل ظاهر و عوام معلومست بچه گانه مینماید
    ولیکن ایهام موجود در سئوال مولانا را دگر گون ساخته که جواب نزدیک به اذهان همان جواب معلوم است که مکتوب است اما جواب دور از ذهن اهل ظاهر (همان مسئله ثنویت و وحدت است )که اهل ظاهر هرگز تاب تحمل آنرا ندارد.

  2. میدانستم ولی این حکایات هر قدر هم تکرار گردد باز تازه گی داشته و دریچه ای جدید از علم و معرفت بروی انسان گشوده میشود لطفا معنی فارسی جملات عربی را هم قید بفرمایید ممنون
    در صورت امکان از حکایات کوتاهتری فی مابین شمس و مولا نیز بنویسید

    1. سلام من این مطلب بسیار زیبارو خوندم و به تازگی به تفسیر شعر های مولانا و زندگی این عارف بزرگ علاقمند شدم اگر تفسیر این مطلب رو برای من روشن کنید ممنون میشم..

  3. هر کس خود را شناخت خدای خود را شناخته
    وقتی بایزید از شأن و بزرگی خویش سخن گفته در حقیقت
    در مقام وحدت بوده و حجابهای ذهنی خویش را کنار زده و با معبود خویش درامیخته و به وحدت رسیده
    حضرت محمد نیز در وحدت به مراتب یقین رسیده از این رو
    نمیتوان قضاوت کرد کدام یک بالاتر است و مقام بالاتری دارد زیرا در عالم وحدت تکسر وجود ندارد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *