حکایت شیطان | داستان کوتاه

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!» لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز !!!»

13 دیدگاه برای “حکایت شیطان | داستان کوتاه”

  1. از زحمت شما عزیزان ممنون هستم امیدوارم خدا شما را کمک کند بهترین آرزو ها را برایتان دارم خواهر شما از هلند

  2. از تلاشتان در راستای تنویر افکار جامعه ممنون
    حتی الامکان نام گویندگان سخنان را درج بفرمایید.
    از فرمایشات پیامیران و ائمه بیشتر استفاده کنید
    سعادتمند باشید

  3. با سلام . از اینکه نکات اخلاقی رو در قالب داستان و حکایات کوتاه بیان میکنید ازتون ممنونم. از سخنان ائمه (ع) بیشتر استفاده کنید.
    با تشکر.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *