حکایت بخشش بودا | داستان کوتاه

مردی بودا را دشنام داد، هیچ نگفت و آن ده ترک نمود. مرد را گفتند که دانی چه کس را ناسزا گفتی؟ گفت: ندانم. گفتند که بودا بود، عارفی بزرگ است. پس مرد بر زندگی اش بیمناک گشت. در پی اش رفت و روزی دیگر او را یافت. بر پایش افتاد و بخشش طلبید. گفت: “تو که هستی و چه می خواهی؟ طلب عفو از چه روی است؟” گفت: “دیروز تو را دشنام دادم، حال نادم هستم و طلب بخشش دارم.”

گفت: از امروز بگو، من از دیروز هیچ نمی دانم.

12 دیدگاه برای “حکایت بخشش بودا | داستان کوتاه”

  1. کاملا با نظر علی عاشقی موافقم.آدم نادون به این می گن.اینم یه درس زندگی دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  2. یک سوال چرا بزرگی باید گذشته را به ندانستن نزدیک کند و دوم اینکه چرا در این داستان بودا موضوع را حذف کرده و به نوعی جوابی بر بخشش خواهی مرد نداده
    درحال زندگی کردن را میفهمم اما ندیدن گذشته را توضیحی ندارم لطفا چنان گویید که متوجه فلسفه بودا شوم . با تشکر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *